عشق

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم ...

تقریبا 4ماه دیگه 20سالم  میشه....چقد بزرگ شدم...روزهایی گذروندم که میتونستم هیچوقت تجربه نکنم ...دردهایی که خیلی سخت بود و گریه های شبونه !بخاطره یه احساس لعنتی ...آه خدایا هیچوقت نبخشش ...حتی اگر من بخشیدم حتی اگه خندیدم گفتم خوبم ..من تاوان یه عشق اشتباهی دادم ...تاوان دروغ هاش ...تاوان دوست دارم های الکی..تاوان خیانت هاش...تاوان حس خوب دوس داشتنم....حالا جای اون همه دردی که کشیدم یه آه طولانی پر کرده ..که حسرت روزهایی که گذشت میخوره ..حسرت آرزوهای گم شدم !!حسرت یه زهرای رویایی...حسرت.........!بیخیال همین که دیگه خیلی وقته نیست خدارو شکر !

نوشته شده در جمعه دهم مرداد 1393ساعت 12:53 توسط زهرا| |

این روزها حوصله ی هیچی هیچکس ندارم...سخت خستمای کاش دوستم آرش بود تا با نظرهاش آرومم کنه...وای چقد دوس دارم به اون روزها برگردم.به اون روزها ک عاشق بودم.به اون روزها که می اومدم به این وبلاگ تا فقط واسه اون و دلم بنویسم!واسه عشقم..اما حالا هیچ عشقی نیس..اون دیگه نیس خاطراتش نیس..انگاری اصلا هیچ وقت نبوده!ای خدا من دیگه آرزوهام گم شدن.دیگه به آرزوهام فک نمیکنم..دیگه به هدفام فک نمیکنم...نه فقط به اون حتی به پزشکی!!دیگه اونطور ک باید درس بخونم نمیخونم.دیگه اصلا واسم مهم نیس کجای این دنیااااام.خدای مهربونم ازت دورم.کمکم کن .کمک کن تا بهت نزدیک شم ..تا بشم همون زهرای قبلی.میخوام بشم یه عاشق نه عاشق اون.عاشق یکی که لیاقتش داشته باشه..نمیگم بد بود خیلی ام خوب بود اما نابودم کرد.کاری کرد واسه فراموش کردنش هر کی راه بدم تو دلم...بهش بگم عشقمی..نفسمی!!!!!خدای من کمکم کن بفهمم اونی که میگه عاشقمه راست میگه یا نه!چون میخوام راهش بدم تو دلم...میخوام عاشقش بشم.میخوام از عشق به اون به تو برسم.میخوام کاری کنم اونم از عشق من به تو برسه.میخوام دوتامون بشیم عاشق تو!

خدا کنه راست بگه

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 17:9 توسط زهرا| |

دوست جونااامممممممممم سلام....خیلی وقته نبودم ..خیلی وقته !دلم برا همتون تنگ شده!چی بگم از چی بگمم؟؟؟!دیگه مث قبلنا ناله نیسمم...دیگه عشقی وجود نداره(یعنی یکی هستش اما عاشقش نیسم اون عاشقمه)تو این پستم مث پست قبلی امتحان شیمی دارم !البته نه فردا! شنبه واسم دعا کنید دوست جونام 
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 20:21 توسط زهرا| |

چه حس خوبی دارم من!چه زندگی خشملی!من عاشق این تنهاییم....

نمیخوام یه خونه تو رویا بسازم

نمیخوام قلبمو به هیشکی ببازم

نمیخوام ترانم با اسمت شروع شه

دیگه گیتارم نمیگه دیدنت آرزوشه

این شب دوس ندارم...خدا کنه زودتر بگذره...نمیخوام گذشته عذابم بده....من دوس ندارم گذشته هارو

یادم نیست اینجا بارون بود یا نه؟؟؟؟اصلا دیگه یادم نمیاد...باورم نمیشه یادم رفته تورو من که این همه دوست داشتم!!!!خودت خواستی...خودت خواستی ازت از عشقمون متنفر شم....بیخی با....گذشته ها گذشته!

من برم در س بخونم فردا امتحان شیمی دارم هیچی نخوندم...خدا کنه فردا امتحان نباشه!!اگه کسی اومد دعا کنه ...

فعلا ;)



نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 21:45 توسط زهرا| |

چقد خوبه انتقام!چقد خوبه طرف برگرد تو غرورشو زیر پاهات له

کنی!نه من دیگه فریب حرفاتو نمی خورم من دیگه عاشقت نمیشم...تو

دیگه مردی برام....دیگه مردی!دیگه عشقی برام نمونده و هر چی

هست نفرت!من متنفرم از توووووووووووو!از عشقمون....من

متنفرم حتی از خودم...یادته اون شب عاشقت شدم  کی بود ؟13

فروردین؟یادته گفتی میمونم با تو تا همیشه؟احمق بودم که باورم

شد نه؟آره احمق بودم....من باورم شد و تو از اون به بعد شدی

همه ی زندیگم ...باورم شد تو شدی عشق اول آخرم شاید اگه

میدونستنم اینقد عوضی حتی بهت نگاه هم نمیکردم نه؟
یادته اون روز ...روز خیانت به من چی گفتی که قلبم شکوندی ؟آره

اون تو بودی که قلبمو شکوندی با این که اشکامو دیدی تو بودی

صدامو شنیدی اما رفتی!اومدی که چی ؟چی میخوای بگی؟اصلا

روت میشه نگام کنی؟چطور میتونی صدام کنی؟ها؟بسه دیگه برو
برووووووووووووو من دیگه نمی خوامت  فقط یه چیزی بدونی بد نیست  دل نشکن که اگه بشکنه بد می بینی مثل الان که غرورت شکست!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 18:22 توسط زهرا| |

سلام سلام .....وای دلم تنگیده برا همتون ....آخه خیلی وقته به بلاگ سر نزدم ...راستش از وقتی که فراموشش کردم دیگه حوصله ی اومدن نداشتم !آخه نمیخواستم دوباره گذشته ها به یادم بیاد دوباره عاشقش شم!اما الان دیگه نیست....رفت از یادم برا همیشه!سخت بود اما من تونستم!تونستم فراموشش کنم!اون دیگه نیست تو زندگیم...دیگه نیست تا با نگاهش آرومم کنه!نیست!رفت برای همیشه....ولی تنها هم نیستم یه خدا دارم که عشق اول آخرمه...یه خدا که تونستم باهاش به آرامشی که الان دارم برسم...یه خدا که هرچی دارم از اونه و دوستای خوبی مثل شما که میتونن کمکم کنن برای زیبا زیستن!همتون دوس دارم زیاد ...راستی برام دعا کنید امتحانات خوب بدم نباید معدلم کمتر از 19/50باشه ...دعا کنید زیاد

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 1:59 توسط زهرا| |

دیوونه شدم...دارم از دلتنگی و غصه میمیرم اما باز میگم من چقد خوشحالممیخندم به جای گریه....تو این چند روز یه قطره اشک هم نریختم....دارم خفه میشم ....دوس دارم زار زار بزنم زیر گریه اما نمیتونم شاید کار غروره...غرور که اجازه نمیده حتی تو تنهایی هم گریه کنم...غرور که اجازه نمیده حرف دلمو بش بگم...آره این غروره که نمیذاره حتی تو وبلاگم بش بگم دوسش دارمممممممم.........

خدا میدونه چقدر دوسش دارمممممممم........ای کاش بدونه... میدونم که میدونه دنیا بدونش برام جهنمه چرا پس بهشتش نمیکنه .....چرا پس آرومم نمیکنه.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونمممممممممممم!!!!!!!!!!!!!چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 16:2 توسط زهرا| |

تورو دوس دارم...مثل حس نجیب خاک غریب...تو را دوس دارم...مثل عطر شکوفه ها ی سیب...تو رو دوس دارم عجیب...تورو دوس دارم زیاد

چطو پس دلت میاد منو تنها بذاری.........تو رو دوس دارم مثل لحظه ی خواب ستاره ها....تورو دوس دارم مثل حس غروب دوبار ه ها...تو رو دوس دارم عجیب ...تو رو دوس دارم زیاد نگو پس دلت میاد منو تنها بذاری

وای دلم گرفته خیلی .....خیلی.....

توی آخرین وداع وقتی دورم از همه چه صبورم ای خدا دیگه وقت رفتنه...تورو می سپارم به خاک تو رو می سپارم به عشق برو با ستاره ها

تو رو دوس دارم... مثل حس دوباره ی تولدت.........تو رو دوس دارم...وقتی میگذری همیشه از خودت...تورو دوس دارم مثل خواب خوب بچگیم..بقلت میگیرمو میرم به سادگی

تو رو دوس دارم مثل دلتنگی های وقت سفر....تو رو دوس دارم مثل حس لطیف وقت سحر...مثل کودکی تورو بقلت میگیرم ...این دل غریبمو با تو می سپارم به خاک.......

دلم گرفته نمیدونم شاید چون...نمیدونم...وای خدا با این دل تنگ که هیشکی نتونسته آرومش کنه چیکار کنم...هان؟؟؟

خدایا نه عشق و نه خاک اونو می سپارم به تو....مراقب عشقم باش

مراقب بهترینم باش...مراقبش باش خدا جونم...مراقبش باش

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 20:59 توسط زهرا|

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم

یعنی دوست دارم؟؟؟

چی؟؟؟؟؟؟؟من دوست دارم

اینو دلم گفت...همین الان...

تازه تنگیده واستخیلی

 این دله انگاری نمیتونه به این راحتی ها فراموشت کنه

آخه میدونی چی  دوست داره

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت داااااااااااااااااااااااره ه ه ه

دوست داره  با وجود تمام بدی هات.......دوست داره.....

راستی نگرانت هم هست ....آخه میخوای بری سفر...مشهد...پیش امام رضا

مراقب خودت باشیادعا فراموش نشه بی معرفت

خدا نگهدارت عزیزم

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:15 توسط زهرا| |

فرشته ی نجات یا یه امتحان ؟؟؟؟؟؟

شاید خدا دلش واسم سوخته

شاید صدای گریه های شبانه ام را شنیده

شاید تو یه فرشته باشی!!!!!!!!

شاید هم یه امتحانی

یه امتحان سخت

که امکان افتادنش هم زیاده

به هر حال ای فرشته ی نجات یا یه امتحان  سخت از آمدنت خوشحالم

خوش آمدی

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 9:18 توسط زهرا| |

Design By : Night Melody